همراه
دورهی چوبک خوانی گذاشتهام برای خود. دو تا از داستانهای کوتاهِ او را انتخابیدهام تا بگذارم اینجا. در پستِ بعدی، چند خطی دربارهی او و نقشاش در ادبیاتِ ایران و......خواهم نوشت.
در پرانتز : ( داستانِ «همراه» به دو شیوه نوشته شده. یکی از آنها با زبانی نزدیک به کتابِ مقدس و دیگری با زبانی نزدیک به زبانِ امروز و دارای طنزی تلخ و گزنده و نیشدار. داستانِ بعدی، داستانِ «عدل» خواهد بود که به نظرِ نگارندهی این سطور، یکی از بهترین داستان کوتاههای ایرانیست. )
همراه
دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ میآوردند با هم میخوردند و تو یک غار با هم زندگی میکردند. یک سال زمستان بدی شد و به قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و هرچه ته مانده لاشه شکارهای پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید و پی شکار بروند. اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند. اما هرچه رفتند دهنگیرهای گیر نیاوردند. برف هم دستبردار نبود و کمکم داشت شب میشد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.
یکی از آنها که دیگر نمیتوانست راه برود به دوستش گفت :
«چاره نداریم مگه اینکه بزنیم به ده»
ـ «بزنیم به ده بریزن سرمون نفلهمون کنن؟»
ـ «بریم به اون آغل بزرگه که دومنهٔ کوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم.»
ـ «معلوم میشه مُخت عیب داره. کی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو بیارن که جدمون پیش چشممون بیاد.»
ـ «تو اصلاً ترسوئی. شکم گشنه که نباید از این چیزا بترسه.»
ـ «یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دز ناشی زد به کاهدون، و تکه گندههش شد گوشش.»
ـ «بازم اسم بابام آوردی؟ تو اصلاً به مرده چکار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم که از بس خر بود یه آدمیزاد مفنگی دسآموزش کرده بود برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوسش و آبرو هرچی گرگ بود برد؟»
ـ «بابای من خر نبود. از همه دوناتر بود. اگه آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد میکرد میرفتم باش زندگی میکردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سرتو بِبُرن بِبَرن تو ده کله گرگی بگیرن.»
ـ «من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمیتونم پا از پا ور دارم.»
ـ «اِه، مثه اینکه راس راسکی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟»
ـ «آره، نمیخواسم به نامردی بمیرم. میخواسم تا زندهام مرد و مردونه زندگی کنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم.»
گرگ ناتوان این را گفت و حالش به هم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جاش تکان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزهاش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمینگیر از کار دوستش تعجب کرد و جویدهجویده از او پرسید :
ـ «داری چکار میکنی؟ منو گاز میگیری؟»
ـ «واقعاً که عجب بیچشم و روئی هسی. پس دوسی برای کی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی؟»
ـ «چه فداکاریای؟»
ـ «تو که داری میمیری، پس اقلاً بذار من بخورمت که زنده بمونم.»
ـ «منو بخوری؟»
ـ «آره، مگه تو چته؟»
ـ «آخه ما سالهای سال با هم دوس جونجونی بودیم.»
ـ «برای همینه که میگم باید فداکاری کنی.»
ـ «آخه من و تو هردومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو میخوره؟»
ـ «چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمیخورده، من شروع میکنم تا بعدها بچههامون یاد بگیرن.»
ـ «آخه گوشت من بو نا میده.»
ـ «خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا میمیرم تو میگی گوشتم بو نا میده؟»
ـ «حالا راسراسی میخوای منو بخوری؟»
ـ «معلومه. چرا نخورم؟»
ـ «پس یه خواهشی ازت دارم.»
ـ «چه خواهشی؟»
ـ «بذار بمیرم، وختی مردم هر کاری میخوای بکن.»
ـ «واقعاً که هرچی خوبی در حقت بکنن انگار نکردن. من دارم فداکاری میکنم و میخوام زندهزنده بخورمت تا دوستیمو بت نشون بدم. مگه نمیدونی اگه نخورمت لاشت میمونه رو زمین اون وخت لاشخورا میخورنت؟ گذشته از این وختی که مردی دیگه گوشتت بو میگیره و ناخوشم میکنم.»
این را گفت و زندهزنده شکم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغداغ بلعید.
نتیجه اخلاقی : این حکایت به ما تعلیم میدهد که یا گیاهخوار باشیم؛ یا هیچگاه گوشت مانده نخوریم.
از مجموعه داستانِ «روز اول قبر». نشر جامهدران. بدون دستبرد در رسمالخط.
پ.ن. ممکن است پس از خواندن «همراه» با خودتان گفته باشید : «اینکه داستان نبود که!». مطمئنن دربارهی «عدل» هم، چنین چیزی خواهید گفت. شاید نام «داستانک» یا «مینیمال» یا «فقط و فقط تشریح یک موقعیت» ( دربارهی «عدل» ) و... عنوانهای مناسبتری باشند برای این دو؛ اما....


