تبليغاتX
بیسکوئیت سبز

بیسکوئیت سبز

خانه‌ی جدید

 

باورتان بشود یا نشود، نوشته‌های قبلی‌ام ذره‌ای برایم ارزش ندارند. درباره‌ی این داستان هم : دیر یا زود در اینترنت قرار می‌گرفت. فقط می‌ماند زبان نگاره‌اش ( رسم الخط ) که باز هم باید تغییرـ اش بدهم، اما، مهم نیست. باید از دست‌اش خلاص می‌شدم که شدم.

 

خانه‌ی جدید

 

برای رومن گاری که یکی از داستان‌هایش، ایده‌ دهنده‌ی این داستان است.

با احترام

 

پس از گذشت ِ یک ماه درـ به ـ دری و این درـ وـ آن درـ زدن، تلاش‌هایم برای یافتن ِ خانه‌ای با قیمت ِ مناسب نتیجه داد. از تعریف‌های بنگاه‌دار و صاحبخانه ـ این خونه رو می‌بینی؟ اکازیون ِ، ماه. راستش قبل از شما، اینجا خونه‌ی یه خانم دکتر ِ بوده که فقط مریضاشو توش می‌دیده و با ماشین ِ خوشگلتر از دماغش می‌رفته یه جای دیگه می‌خوابیده. ـ که بگذریم؛ خانه‌ی خوبی‌ست. یک خانه‌ی نقلی ِ ۵۰ متری در مرکز ِ شهر. هر چه باشد از خانه‌ی قبلی بهتر است، همین که صاحبخانه بغل ِ گوشم یا بالای آن یا توی آن نیست؛ بس است. صاحبخانه‌ی قبلی، پدرم را درآورده بود و ماه ـ به ـ ماه به کرایه‌ی خانه‌ی زپرتی‌اش می‌افزود. یک روز به این نتیجه رسیدم که : اگر همین‌طور پیش بروم باید تمام ِ دارـ وـ ندارم را که هیچ، باید مقداری هم از این و آن قرض کنم و بریزمش توی حلق ِ آن بی‌مروت ِ نسناس. شال ـ وـ کلاه همانا و تسویه حساب همانا و اسباب‌کشی به خانه‌ی جدید همانا. راستش را بگویم؟ اول گشتم خانه‌ام را یافتم و بعد، گذاشتم تو کاسه‌ی آن بی‌دین.

درست سومین روز ِ پس از اسباب‌کشی‌ام بود. می‌خواستم بنشینم و روی مقاله‌ای کار کنم که فکرش مدت‌ها آزارم می‌داد. قلم و کاغذ آماده روی میز، یک لیوان چای ِ تازه دم و ذهنی تازه نفس. تا قلم را گذاشتم روی کاغذ، زنگ زدند. اه، لعنت، آن زنگ ِ نابه‌هنگام رشته‌ی افکارم را از هم گسست و مرا از خلوتم با اندیشه‌ام بیرون کشید. برخاستم و به سوی در رفتم. هنگامی که در را گشودم، هیچ‌کس آنجا نبود. در را بستم و داشتم به سوی میزم می‌رفتم که دوباره زنگ زدند. این بار به سرعت، به سوی در رفتم و آن را گشودم؛ اما، باز هم هیچ‌کس نبود که نبود. ناگهان، صدای قدقدی شنیدم. سرم را پایین انداختم و مرغی را دیدم که مرا می‌نگریست.

مرغ سرش را بالا آورد و گفت : " قدقدقدا! اِ وا؟ چرا این‌طوری منو نگاه می‌کنی؟ مگه تا حالا مرغ ندیدی؟ "

دو سیلی به صورت ِ خود زدم و بر خواب ِ سنگین‌ام لعنتی فرستادم و گفتم : " ببخشید؟ شما چه طوری تونستین زنگ بزنین؟ این زنگ که به قد ِ قدقدی ِ شما نمی‌رسه! "

مرغ بال‌بالی زد و جهید و خودش را به زنگ رساند و در یک لحظه آن چنان به سرعت و ناگهانی نوکش را به زنگ فشرد که بر من مسجل شد که : نباید زنگ زدن برای او کار ِ دشواری باشد!

همین‌طور مات و مبهوت و بهت‌زده سر جایم خشکیده بودم و او را می‌نگریستم که نوکش را گشود و گفت : " خوب، حالا که فهمیدی می‌تونم زنگ بزنم! می‌ذاری بیام تو یا نه؟ "

به هر ترتیبی، خودم را جمع ـ وـ جور کردم و با صدایی که از ته ِ حلقم به زور درمی‌آمد جواب دادم : " بفرمایید.....تو " همان‌طور، مثل کوهی که چیزی تکانش نخواهد داد؛ میخکوب شده بودم روی زمین.

بازهم به حرف آمد : " خیلی‌خب، برو کنار دیگه! " بعدش زیرلب افزود : " اه اه.. چه قد گدا گشنه و ندید بدیده، مرتیکه‌ی مرغ ندیده! "

کنار ایستادم تا داخل شود. با هزار عشوه ـ وـ کرشمه، همچون تمامی ِمرغان ِ دیگر گام برمی‌داشت. با هر قدم، باسن ِ خود را به چپ ـ وـ راست تکان می‌داد و در عین حال از رصد ِ اطراف هم غافل نبود.

به سوی میز ِ چهارنفره‌‌ام رفت و صندلی‌ای را عقب کشید و جستی زد و روی آن نشست. من، حیران ِ از چابکی او، در را بستم و به سوی میز رفتم و نشستم روبرویش.

مرغ گفت : " ما همسایه‌ی بالایی شما هستیم، اومدم بهتون خیر ِ مقدم بگم "

جواب دادم : " لطف دارید. ممنونم "

مرغ : " نه آقا، این حرفا چیه؟ لطف چیه؟ وظیفه‌اس "

من : " ممنونم، ممنونم. مرسی. مرسی. " نمی‌دانم چرا همین‌طور کلمات را پشت ِ سر ِ هم می‌ردیفیدم!؟

مرغ : " خوب بسته حالا! راستی، ببینم تو زن نداری؟ "

یکه خوردم از صراحت و رک بودن‌اش. چه قد زود تعارف‌تاش را فراموشیده بود! گفتم : " نع "

مرغ که حسرت در تن ِ صدایش به خوبی شنیده می‌شد : " حییییییییییییییییییییییییییف شد "

: " ببخشید چرا؟ "

: " آخه پس من با کی حرف بزنم؟ قدقد "

اندوه در صدایش موج می‌زد. دلم سوخت. :‌ " من در خدمتم، اگر امری دارید و بتونم انجامش بدم؛ دریغ نمی‌کنم. "

تا آمد دهانش را بگشاید باز هم زنگ زدند. رنگ از رخسارش پرید و قدقدی زیر سر داد و ترس به چشمان‌اش دوید. آرام، به طوری که صدایش را به زور می‌شنیدم، گفت ‌: " یه وقت درو باز نکنیا! اون ِ... خود ِ خودش ِ "

گفتم : " کیه؟ جریان چیه؟ "

جواب داد : " شوهرم..... شوهرم حشمت ِ "

تلاشیدم تا آرامش کنم : " ترس نداره که! شوهرتون ِ دیگه. اتفاقن ازشون می‌خوام بیان تو تا با ایشون هم آشنا بشم "

مرغ باز هم دهانش را گشود اما، حرفش را خورد " آخه..... "

من : " آخه چی؟ چیزی شده؟ "

سرخ شد و سرش را به زیر انداخت : " آخه یه مرغ با یه آقا.... اونم تنها! پوست از سرم می‌کنه "

نفس راحتی کشیدم و او را هم به آرامش دعوت کردم " نه خانم، راحت باشید "

در را گشودم و حشمت را دیدم. خروسی با تاج ِ سرخ و چشم‌های سرخ ِ سرخ. پاهایش را یکی در میان روی زمین می‌کشید. تا چشمش افتاد به من، قوقولی ـ قوقویی سر داد و سپس : " ببینم نارگل اینجاست؟ " بدون مقدمه رفته بود سر ِ اصل ِ مطلب.

گفتم : " بله. بفرمایید تو "

او هم، همچون تمامی ِ خروس‌های باغیرت، هنگام راه رفتن سینه‌اش را جلو داد و آمد داخل ِ خانه. نارگل را که دید، با چانه‌ی لرزان فریاد زد : " آخه من به تو چی بگم زن؟ آبرو واسم نذاشتی. بلند شدی یه‌کاره اومدی خونه‌ی غریبه که چی؟ ها؟ چرا جواب نمی‌دی ضعیفه؟ "

در را بستم تا صدایش در آپارتمان نپیچد. بعد هم : " لطفن آروم باشید حشمت‌خان. براتون توضیح می‌دم. خانم ِ شما که گناهی نداره! " ای وای از دست ِ این زبان که بی‌موقع، همین‌طور بدون فکر درباره‌ی عاقبت ِ کار، در دهان می‌چرخد. من چه می‌دانستم زن ِ او گناهی ندارد!‍؟

حشمت سرش را چرخاند و کینه‌اش بر من فرو بارید : " بله ـ بله؟ شما از کجا می‌دونی زن ِ من گناهی نداره؟ چند وقت ِ اومده اینجا؟ ها؟ چرا لال شدی؟ پس به موقع رسیدم. "

دست ـ وـ پا گم کرده جواب دادم : " والله من......من.....اصلن بفرمایید بشینید تا براتون توضیح بدم " با اشاره‌ی دست و بیرون کشیدن ِ صندلی از او خواستم روی صندلی بشیند.

اخمی بر چهره آورد و نشست.

نارگل از همان نخستین لحظه‌ی ورود ِ حشمت سرش را انداخته بود پایین. نشستم و این زوج را، یکی مظلوم و دیگری زورگو، نگریستم. نارگل سرش را آورد بالا و گفت : " آخه شما بگید! نه شما بگید. من که بچه ندارم باید دلمو به چی خوش کنم؟ این آقا ( با لحنی شماتت‌بار ) از صدقه سر ِ تخم‌های طلایی که من می‌ذارم یه طلا فروشی باز کرده و صبح تا شب هم نیست. صد بار بهش گفتم : «مرد، بذار یکی از این تخم‌ها جوجه بشه تا صبح تا شب تو این چهاردیواری تنها نباشم» اما گوش نمی‌ده که نمی‌ده "

حشمت قوقولی ـ قوقویی سر داد و گفت : " تو چرا نمی‌تونی جلو دهنتو بگیری؟ چرا جلوی هر کس و ناکسی قفل ِ دلتو وا می‌کنی و سیر تا پیاز زندگیتو می‌ریزی جلوش؟ "

حشمت، هنگامی که « هر کسی و ناکسی» را بر زبان آورد نگاهی سرسری هم به من انداخت. ولی باز هم به سوی نارگل نگریست.

نارگل گفت : " این آقا هیچم غریبه نیست. ناسلامتی همسایه‌س! بیچاره به عمرش مرغ هم ندیده "

حشمت با افسوس گفت : " دیگه بدتر! دیگه بدتر! "

دیگر خون‌ام به جوش آمده بود. گفتم : " حشمت‌خان واسه خاطر ِ همسایگی ِ که چیزی بهتون نمی‌گما. از وقتی پاتونو گذاشتین تو خونه، مدام به من توهین می‌کنید. "

حشمت خود را جمع ـ وـ جور کرد و با صدایی شرم‌زده گفت : " باید به من حق بدید آقا. تو این دوره زمونه به خروسا هم رحم نمی‌کنن و سرشونو می‌برن؛ چه برسه به یه مرغ ِ خونه‌دار ِ ساده. "

گفتم : " بله! فرمایش شما درست ِ، اما خوب، استثنا هم هست، نیست؟ "

سرش را انداخت پایین. نارگل نوک ِ خود را به نوک ِ او مالید و به نجوا چیزی در گوش‌اش گفت. حشمت سرـاش را آورد بالا و گفت : " بله. استثنا هم هست، اما خوب، خودتون دارین می‌گین استثنا. ببینید آقای همسایه، من باید واسه بچه‌ای که این خانم دلش واسش پر می‌کشه، یه اتاق فراهم کنم. دلم نمی‌خواد بچه‌م تو یه آلونک ِ کوچولوی پنچاه متری بزرگ شه. واسه همین، صبح تا شب، سگ‌دو می‌زنم تا بچه‌م هیچ کم و کسری نداشته باشه. بد می‌گم؟ اگه بد می‌گم بگو بد می‌گی. "

گفتم : " فرمایش ِ شما کاملن درسته "

داشتم می‌گفتم که نارگل پرید وسط ِ حرفم : " چی چی رو فرمایش شما ِ درسته؟ این همه که پس‌انداز کردیم بس نیس؟ شما پاشو بیا خونه‌ی ما و ببین چه قد پول واسه بچه‌ای که این آقا نمی‌ذاره به دنیا بیاد و بدو بدو می‌بره می‌فروشتش پس‌انداز کردیم. آخه اون کاکل زری چه گناهی داره که باید انقد صبر کنه؟ گناه ِ من چیه؟ "

: " شما گناهی ندارید خانم. اما خوب.... "

: " خوب چی آقای همسایه؟ "

به انتظار پاسخی مرا می‌نگریست، بی‌تاب. نگاهی به حشمت انداختم و نیم‌نگاهی هم به نارگل. عاقبت به حشمت گفتم : " این‌طور که خانم ِ شما می‌گن، گویا به اندازه‌ی کافی برای بچه‌دار شدن پول دارین. " نارگل لبخندی زد. سپس به نارگل گفتم : " از طرفی شوهر ِ شما هم راست می‌گه خانم. شما نباید همین‌طوری دوره بیفتین این ور و اونور و سفره‌ی دلتونو پیش ِ هر کس و ناکسی باز کنین. "

جفت‌شان متعجب و خاموش مرا می‌نگریستند. نگاهم میان ِ آن دو در نوسان بود. : " لازم نیست هردوتونم انقد سخت بگیرین. باید بچه‌دار شین تا هم شما از تنهایی دربیایی هم وقتی شما اومدی خونه، یکی باشه که بپره تو پرات. "

لبخند زدند. از جای خود برخاستم. : " خوب حالا واسه خاطر ِ آشتی‌کنون شما یه چایی و.........شیرنی بخوریم " هنگامی که جمله‌ی آخر را بر زبان می‌آوردم، بی‌درنگ یادم آمد که یکی از دوستانم یک جعبه شیرینی خریده و شب ِ گذشته برایم آورده بود.

داشتم چایی می‌ریختم که صدای مهیبی آمد. صدای برخورد ِ دو فلز. درست پشت ِ در خانه‌ام. گفتم چی بود؟ از آن دو فقط صدای قوقولی ـ قوقو و قدقد ِ آرامی به گوش می‌رسید؛ گویی زبان‌شان را بریده بودند.

در را که گشودم چشمم افتاد به یک کاسه‌ی مسی که چند سکه درون‌اش بود.

ذوق‌زده گفتم : " آخ جون. یه سکه‌ی پنجاه تومنی. "

رهگذری که سکه را برایم انداخته بود، صدایم را نشنید و به راهش رفت.

 

ورسیون ِ اول : اسفند ِ ۸۷

نسخه‌ی بازنویسی شده : شهریور ۸۸

 

بعد از تحریر


نمایشنامه‌ی «معمای ماهیار معمار» نوشته‌ی رضا قاسمی را از دست ندهید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 17:35  توسط swann  | 

 

«درباره‌ی الی» را ندیده بودم که دیدم بالاخره. هم خوش‌ام آمد، هم خوش‌ام نیامد. مدام به خودم تلنگر می‌زدم که «نه! کارگردان می‌خواسته اینجا یه چیزی بگه. آره! حتما یه منظوری داره. الکی نیست وجود این سکانس تو فیلم.» ( هر چند دلیل وجودِ یکی ـ دو سکانس را نفهمیدم! ) این از دلیل خوش‌نیامد ام. کارگردانی و فیلم‌برداری و تدوین و بازیِ خوب بازیگرها ( بازم شد کارِ یونسکو که! ) و طرح ساده‌ی فیلم و بسطِ ساده‌ترِ آن و تعلیق‌های فراوان و حس اضطراب دائمی‌ای که گریبانِ بیننده را می‌گیرد و........ این هم از دلیل خوش‌آمد ام. اکنون یک ساعتی از تماشای فیلم می‌گذرد، چند نقد را خوانده‌ام اما، متاسفانه، نکاتِ بسیاری ناگفته مانده. ( این که چیزِ جدیدی نیست! ـ سبکِ نوشتن‌ام چه قدر فرولاین الزه‌ای‌ست! ـ ) خواننده‌ی اینجا را ارجاع می‌دهم به داستانِ شیخ شبلی در «مثنوی معنوی». ( البته امید ندارم کسی از دریچه‌ی نگاهِ من به وجهِ شباهتِ فیلم با داستان بنگرد. )

می‌دانم اگر بخواهم درباره‌ی فیلم بنویسم، کمِ‌کم، یک هفته‌ای درگیر خواهم بود؛ یک هفته‌ی پرادبارِ مشقت‌بار با چشم‌های خواب ندیده‌یِ ورقلمبیده. ( از همین الان ویرـاش افتاده به جان‌ام، به خیر بگذارند! کی!؟ )

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:53  توسط swann  | 

شبگردی

 

زده بود به سرم. حوصله‌ی هیچی رو نداشتم. از وقت خوابم گذشته بود، ولی حس خوابیدنم نداشتم. ساعت حدوداً 0130 نیمه‌شب بود. عاشق شبگردی تو خیابونای مزخرف شهرم. شبا یه جور دیگه می‌شن. جعبه‌ی سیگارم رو میز بود. داشت می‌گفت : «اوووووو...بیا منو بِکش.»

دیگه معطل نکردم. فکر خوبی به سرم زد. بلند شدم رفتم تو اتاق خواب پدر. ( وای....چه باکلاسه! ) خیلی آروم دستمو کردم تو جیب شلوارش. تاریک بود، جایی دیده نمی‌شد، لامذهب عمق جیباش تا زانوهاشه. زرشک! باید همینجا باشه دیگه. آها پیداش کردم. تو اون تاریکی محض تا دستم سوئیچ ماشین باباهه رو لمس کرد، حس پیروزی غریبی بهم دست داد. کلی عشق کردم. چند لحظه بعد بیرون خونه بودم. داشتم با قفل فرمون لعنتی ور می‌رفتم. گیر کرده بود، بازم نمی‌شد. پرایدم ماشین خوبی‌یه‌ها! با اولین استارت روشن شد. این یعنی آغاز شبگردی من.

هیچ‌کس تو خیابونا نبود. گربه‌هام نبودن. مرد تنهای شب، سوار بر اسب آهنینش، یکه‌تازی می‌کرد. واقعا در مورد خودم همچین تصوری داشتم. سیگار بود که چپ و راست روشن می‌کردم. دهنم خشک شده بود. نصف این پایتخت لعنتی رو گشتم واسه یه ساندیس! فایده نداشت. از اونجا که تو این شهر از 12 شب به بعد ، مردم حق نوشابه خوردن ندارن، همه‌جا تعطیل بود. خشکی گلوم از یه طرف، تلخی دهنم از طرف دیگه، داشت حسابی کلافم می‌کرد.

تو همین حال و هوا، دیدم که طرفای راه آهنم. میدون‌ُ که دور زدم، دیدم یه بنده خدا واستاده منتظر تاکسی. هیچ شانسی نداشت. خودشم می‌دونست! معلوم بود با دیدن من کلی ذوق کرده. منم نامردی نکردم و واستادم. ( اووووووووووووف چه بامرام! ) سوار شد. بگی‌نگی جوون بود؛ شاید سی و چهار ـ پنج سال بیشتر نداشت. ولی رفتارش به چهره‌ی شکسته‌اش نمی‌خورد. بنظر خیلی باانرژی می‌یومد.

می‌خواست بره اسلامشهر. منم که قصدم شبگردی بود، گفتم بشین می‌برمت. کلی ذوق کرده بود. اونموقع‌یه شب، تازه اگه ماشین گیرش می‌یومد، باز از راه‌آهن باید با چهار کورس ماشین می‌رفت تا اسلامشهر. حالا راحت لم داده بود تا مستقیم ببرمش تا مقصد.

یه سی دی جدید گرفته بودم. گلچین بود، ولی از بین تموم آهنگاش، فقط یکیشو گوش می‌دادم. یه آهنگ ترکیه‌ای بود که خوانندشم نمی‌شناختم. تا حالا صداشو نشنیده بودم، از ترکی‌ استانبولی هم چیزی بارم نمی‌شه. ولی از اونجا که خوانندش خیلی بااحساس می‌خوند، خوشم می‌یومد. از قضا، اونموقع من این آهنگو گذاشتم. تا شروع شد، دیدم این داداشمون چنان سری تکون می‌ده، چنان تو حس شاعرانه رفته که هرکی نمی‌دونست، می‌گفت اصلا خود این بنده خدا خوانندشه!

شروع کرد به حرف زدن : «آهنگای ترکیه‌ای خیلی زیبا و دلنشینه»

ـ بله همینطوره.

ـ من مدت زیادی ترکیه بودم. تقریبا بیشتر عمرمو اونجا زندگی کردم.

ـ به به....چه قدر خوب!....

و از این جور حرفا. پیش خودم گفتم : عجب آدم دنیادیده‌ای‌یه. تو همین حال و احوال آهنگ تموم شد ولی زدم دوباره بخونه. خیلی دلم می‌خواست معنی شعرش رو بدونم، این بود که گفتم : «این آهنگ چی می‌گه؟ معنیش چیه؟»

شروع کرد به گوش دادن. منطقیش این بود که بیت به بیت برام معنی کنه. بخودم که اومدم، دیدم نصف آهنگ تموم شده و داداشمون هنوز داره سر تکون می‌ده!

دوباره تکرار کردم : «چی می‌گه؟»

به یه نقطه‌ی نامعلوم خیره شد و گفت : «در مورد عشق و عاشقیه!!!»

کپ کردم! اینو که خر مرتضی علی هم می‌دونست!!!!

ـ دیگه چی می‌گه؟

ـ خیلی آهنگ قشنگیه. سی‌دی شو از کجا گرفتی؟

ـ بهم دادن. دیگه تو شعرش چی می‌گه؟

ـ در مورد عشق و عاشقیه دیگه.

ـ عجب! ممنون!

اعصابمو خورد کرد مرتیکه‌ی چاخان. رسیدیم پاسگاه. هنوز خیلی بود تا اسلامشهر. گفتم : «داداش نظرم برگشت، وقت نمی‌کنم ببرمت تا اسلامشهر، به سلامت.»

ـ زودتر می‌گفتی آقا.

ـ ببخشید یدفعه یادم اومد که فردا باید برم بورکینافاسو...

پیاده شد. وقتی خواستم حرکت کنم، صداش که داشت فحش می‌داد می‌یومد.

 

 

0130 : زمان به صورت نظامی نوشته شده است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:7  توسط رضا  |